این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است


[خلسه ِ معلق]



اگه شما ادمی باشیدکه نتونید به طور منطقی و عاقلانه از چیزی استفاده کنیدمثلا وبلاگ واتساپ اینستاگرام ونتونید زمان بندی کنیدکه در روز یکساعت استفاده کنید حتما بایداین برنامه هارو نداشته باشید تا بشینید سردرستون چیکارمیکنید؟!من استفاده صحیح بلدنیستم من روزانه 2 ساعت به طورمعمولا داخل ابنستاگرام فعالم و بقیه اش هم داخل واتساپ شاید درحد یکی دو دقیقه هم داخل تلگرام باشم ولی وقت عمده امو واتساپ و اینستامیگیره و حتی وبلاگ، حالا واسه دیلیت کردن همه اینا دودلم ): پیشنهادتون چیه؟

-این هفته به دلایلی کمترفعال بودم|:بوس به خودم که امروز37دقیقه انلاین بودم(=!

-


وقتی غم ماندگار شود ادم دست دلش به زندگی کردن هم نمیرود چه برسد به نوشتنخاله حرف میزد تمام تنم از این غم میسوخت خاله حرفهای جدید میزد چیزهایی میگفت که دوست نداشت من بفهمم،نمیخواست من بدانم سرقصیه مانتو نظرش را به خاطرمن عوض کرده بودتاخوشحال شوم یا قضیه روسری موردعلاقه ام را ازخاله پرسیده بود تاخوشحال ترشوم یا شب کنکور او بود که زنگ زد به خاله تا خاله کمی ارامم کند چون حس میکرد از دست خودش کاری بر نمی اید یا هزارتا مورد دیگر که قراربود من خبردارنشوم و خوشحال باشم فقط ، همیشه میگفت من مهم نیستم مهم تویی رد میشدم ازتمام جملاتش انگار ساده رد شدمدرون پنجره نشسته ام و صدای باد را گوش میکنم اشک میریرم خاله میگوید هنوز چیزی معلوم نیست یکم صبرکن نمیفهمد قلبم فشرده شده است ازین زخم،روی گوشی ام را نگاه میکند صحفه را از روی عکس هایش میبرمجواب بابا را نمیدهم نه اینکه میخواهم که بداند از دستش دلگیرم من سالهاست از او دلگیرم فقط حس میکنم دیگر فایده ای ندارد این جنگ برای هردویمانبه قزص های مسکن زل میزنم همگیشان تمام شده اند سرم درد میکند، هفته پیش سرم درد میکرد قرص نداشتیم ساعت یک نیم شب برایم قرص اورد گریه هایم بیشتر میشود دوست دارم تنهایم بگذاردخاله نه دوست ندارم تنهایم بگذارد تنهایی حال برایم سم است به چشم های درمانده خاله نگاه میکنم و میگویم نکند واقعا برایش اتفاقی افتاده است؟ نفس عمیقی میکشم و سکوت میکنمامروز درون روستا ایستاده بودیم خاله ان روز را یاداوری کرد دوتاییمان میگفتیم چه پوشیده بود و چه چیزهایی گفت خاله خنده هایش عمیق بود من لبخندهایم از روی حسرت سرجایش میایستم و میگویم اینجا بود نه؟ دست راستم را درون جیبم میکنم و دست چپم را درون موهای بیرون امده از شالم خاله ام میخندد میگوید نه اون جذاب تره، میشینم و دلم پرغم میشود اه که برایم جذاب ترین است 

-این فونت بهتره یا قبلیا؟درشت نیست خیلی؟یا ریز؟


به اندوهی که مرا فرا گرفته است فکرمیکنم و چشمهایم را به ادمها میدوزم.ادمها راه میروند ،غذا میخورند ،ادمها زندگی میکنند، بلند بلند حرف میزنند  ادمها در گوشه اتاق پنهان میشوند،ادمها زیر میز زیرتخت توی کمد ادمها درون لوله بخاری همه جا را فرا گرفته اند. ادمها صدا میدهند، ادمها خط می اندازند، ادمها زخم میکنند ؛ من به اندوهی که مراگرفته است می اندیشم و سعی میکنم دستان خودم را بگیرم جایی دور از غوغای ادمها قرارش دهم. با او سخن بگویم ،سعی کنم دوست داشتنی هایش را به یاد بیاورد . اسامی را به یاد بیاورد صداها اغوش ارزو هدف، کدامشان پاسخگواند؟شاید بهتراست بگویم هیچ کدام ،تو چرا دیگر پاسخگو نمیباشی؟چرا اغوشت نمیتواند ارام کند؟شایدهم میتوانی، شاید هنوز دستانت بتواند نجات دهنده باشد. ولی از وابستگی نجات دهنده خسته ام ،از تویی که چندقدم فاصله داری ولی نمیشود تمامی شبهارا باتوسحرکرد.از این 18سالگی که یادم می اورد خیلی وقت است قرارنیست هیچ چیز شبیه17سالگی باشد.یا شبیه قبل ترشباعث میشود هرگامی برمیدارم را سست تراز قبل باشد.اینکه ادم شجاعی نیستم ازار دهنده است وگرنه چندوقت قراراست زنده بمانیم؟بیا کاخ ارزوهایمان را خراب کنیم و درخرابه هایش خانه ای بسازیم شاید تا ابد نجات دهنده یک دیگر نباشیم ولی حداقل شبهای تیره اسمانمان کمی ماهش پر نورتر میشود! نمیشود؟ اه، از نشدن ها خسته ترم از این بی اعتمادی به خودم و احساسم.حس میکنم هیچ چیز در من قطعی نیست حتی علاقه مند شدن حس میکنم هیچ چیز در من ابدی نیست حتی عشق! من ادم وحشتناکی ام من از یکنواختی بدم می اید .از دوستی های قدیمی واهمه دارم .از عشق های چندساله بدم می اید من تنوع را دوست دارم دوستی های جدید جرقه علاقه جدیدحس شور زندگی هیجان ریسک پذیربودن و هیچ کدام از اینها اتفاق نمی افتد زندگی تکراری ادمهای تکراری من و مرور خاطرات گذشته عطرها بوسه ها دستها و بازهم دستها دستها

 


عکسی را که چسبیده بود به گوشه قلبم از دیوار اتاق جدا میکنم ،دستم را روی صورتش میکشم .من تمام جزئیات عکس را حفظ هستم چشم های قهوه ای روشنش پوست صورتش قوس بینی اش نگاهش میکنم و برعکس بقیه موارد بوسه ای روی عکس نمیزنم و فقط ان را روی میزمیگذارم و فکرمیکنم به تمام این پنج سالی که اکثرشب و روزهایش را باهم گذراندیم به تمام نامه هایی که هیچوقت برایت نفرستادم به تمام کتابهایی که هیچوقت برایت پست نکردم به تمام کاکتوسهایی که هیچوقت برایت نفرستادم ولی اسم تو روی تک تکشان جاخوش کرده بود، قبلا هیچکس نبود من را بشناسد تورا نشناسد هیچ کدام از دوستانم نبودند مرا میبینند سراغ تو را نگیرند هیچ کس نبود که نداند توکاکتوس دوست داری عطری که به خودم میزنم بوی عطر توست یا گوشی ام را به خاطر تو این مدل خریده ام یا عکست را صحفه گوشی ام نبیند یا نداند تو برای من فراتر از تمام احساس هایی که دوست های معمولی به هم دارند هستی هیچکس نبود که من راجبش با توحرف نزده باشم کسی نبود که نداند هانی کیست و چگونه جای تمام ترک های قلبم را پر کرده است.  ولی حالا هیچکس تورا نمیشناسد ادم های جدید زندگی ام اسمت را بلدنیستند نمیفهمند توکجا زندگی میکنی نمیدانند تو چقدر میتوانی دوست داشتنی باشی انها عکست را درون دیوار اتاقم ندیده اند انها نمیدانند من کاکتوس را به خاطر تو دوست دارم انها نمیدانند چرا دیگر از عطر تو نمیزنم انها نمیدانند دوستی ما پنج ساله شده است انها نمیدانند  چقدر در من نفوذکرده بودی روزی، انها نمیدانند اسمی که بیشتر از همه درون دفترخاطراتم امده است وتویی که حتی یک بار هم به اغوش نکشیده ام توراادمهای جدید زندگی ام تورا نمیشناسند و اسمت برایشان تازگی دارد من یادگرفته ام دیگر راجب توحرف نزنم یادگرفته ام دیگر عکسهایت را نگاه نکنم حس نکنم تو زیبا ترین دختری هستی که میتوانست وجود داشته باشد من یادگرفته ام برایم اهمیت نداشته باشد چرا پروفایلت مشکی است یا چرا یک هفته است انلاین نشده ای؟ اه هانی روزهای خوب بسیاری باهم گذراندیم روزهایی که تو اگر در تک تکشان نبودی درون قلبم بودی روزهای بد بسیاری باهم گذراندیم مثل کشیدن اولین سیگار یا مثل خیلی روزهای دیگر که امیدمان بود رهایی و رفتنولی حالا روزهای عجیبی را گذراندیم و شاید حتی روزهایی می امد که به یکدیگر فکرهم نکنیم روزهایی که حس کردیم کسی میتواند جای هم دیگر را در قلبمان پر کند من دیگر هانی نداشته باشم و تودیگر من را نداشته باشی و بدانیم تمام قسم خوردن هایمان برای نرفتن الکی بود بدانیم میشود روزی بیاید همه چیز برایمان خاکستری باشد،خاکستری مطلق، که گاهی از ذهن هم عبور کنیم و اهی از روی حسرت بکشیم به زندگیمان ادامه بدهیم با دوستهایمان حرف بزنیم با ادمهای جدید زندگیمان رو به رو شویم و همین بدون هیچ اثری از ان همه حس عمیقی که چسبیده بود به گلویمان که از هر ده تا کلمه مان نه تایش اسم هم بود ،حس میکردم برای اخرین بارباید تمام این پنج سال را مرور کنم قیافه ات را به یاد بیارم صدایت را درون مغزم تکرارکنم به حرفهایت فکرکنم به چشم هایت دقت کنم و نداشته باشمت با این موضوع کنار بیایم که دیگر ندارمت و نخواهم داشت  و برایت از تمام تارپود وجودم ارزو کنم حالت خوب باشد فقط همین ،همین برای پنج سال دوستیمان بس است نه؟


مربی رانندگی ام امروز کلافه شده بود هیچ دست اندازی را نمیگرفتم اخرسر تذکر داد که اگه یه باردیگه اینطوری بری روی چاله ها باید زیر بندی ماشینمو کلا از اول عوض کنم من؟ مهم نبود اونقدر اشفته بودم برای شب قبلش که تنها چیزی مهم نبود داغون شدن زیر بندی ماشین مربی رانندگی بود که پول میگرفت تا من یاد بگیرم! سعی میکردم مرور کنم نفس عمیق کلاچ(ج) ؟ دنده یک ترمز گاز راهنمای سمت راست دنده عقب چرخش فرمان نفس عمیق تمرکز خاموش شدن ماشین زنگ خوردن گوشی ام صدای اس ام اس های زیادی که میرسیدند و من فقط پامو محکم تر روی پدال فشار میدادم تذکر مربی که بیشتر از هشتاد تا نرو خسته بودم و این خستگی رو توی خودم حس میکردم داشت یادم میرفت اولین درس18سالگیم این بود که هیچ بدست اوردن و بدست نیوردنی قرارنیست تورو ازار بده ولی من بعد از سرگذروندن بدترین روزای زندگیم دوباره کم کم داشتم حس میکردم کم اوردم کمربند لعنتی اذیتم میکرد نور شدید افتاب خاموش شدن ماشین وقتی کامیونی با سرعت از پشت نزدیکمون میشد  هیچوقت اینقدر رانندگی واسم ازار دهنده نبود چندبار توی جاده نشسته بودم ولی اینقدر اشفته بودم که یادم میرفت پامو از روی گاز برندارم ماشین خاموش میشد! و من سعی میکردم اعتماد به نفسمو بدست بیارم دوباره شروع کنم، اعتماد به نفس تنهاچیزیه که از اول زندگیم نداشتم نه توی بچگی نه الان‌ وقتی به بعضی روزای بچگیم فکرمیکنم که چقدر از نداشتن اعتماد به نفس رنج بردم و چه وقتایی حرفامو قورت دادم ازار میبینم و هیچ کاری واسه خودم از دستم برنمیاد، جلوی خونمون از ماشین پیاده میشم با مربی خداحافظی سر سری میکنم و گوشیمو میبینم "دوازده تماس از دست رفته"  حس میکنم تحمل تلفنی صحبت کردن را ندارم توضیح دادن داد زدن تحمل هیچ چیو نداشتم، توی حیاط میشینم تک تک دونه های عرق روی تنم حس میکنم یه لحظه از مغزم رد میشه کاش نیومده بودم خونه! فاجعه است! اجازه نمیدم این افکار بیشتر پیشروی کنن میرم داخل خونه بلند اعلام میکنم میخوام بخوابم . سرم روی بالشت میزارم پیامی سند میکنم و چشم هام که گرم میشه صدای گوشی میاد یک ساعت گذشته جواب نلفن میدم همه چی حل میشه تقریبا! تلفن قطع میکنم حس میکنم اشتباه کردم جدیدا بیشتر ازینکه میل به درست کردن روابطم داشته باشم دوست دارم همه چیو رهاکنم و برم اونقدر دور که با هیچکس ارتباطی نتونم بگیرم ادمای مجازی بیشتر کلافه ام میکنند دلیلی واسه ارتباط گرفتن ندارم باهاشون و اینکه فلانی احساس مسولیت میکند و هرشب به من پیام میدهد بیشترکلافه میشوم سین میکنم جواب نمیدم ، پیام بعدی راهم سین میکنم جواب نمیدم شاید از بی حوصلگی نباشد فقط حس میکنم به کسی مربوط نیست من حالم خوب است یا نه، دیشب که در جواب پیام فلانی گفتم خوبم گفت مطمن باشم؟تایپ کردم مطمن نباشی چه غلطی میخوای کنی یا چه غلطی میتونی کنی؟ سند نکردم صحفه چت پاک کردم این حجم از عصبی بودن عجیب نیست داخل من ، ادمای خیلی نزدیکم عادت دارن به این عصبی بودن جواب دادنهای مزخرف، ولی خودم دیگه عادت ندارم به این ادم دوستش ندارم ازینکه هرکاری میکنم برخلاف اونچه هست تصمیم داشتم عاصی شدم من قرارنبود همه چیو درست کنم من قراربود همه چیو نابود کنم من قرارنبود با دیدن اون دوازده تماس از دست رفته پیامی بفرستم روی پیشونیم میزنم حس میکنم اگه یکم بیشتر حرص بخورم واقعا میپاشم روی در دیوارازینکه به همه میگم بله انتخاب رشته کردم عصبی میشوم از پرسیدن رتبه ام بیشتر عصبی میشم از دروغی به همه میگم خیلی بیشتر عصبی میشم دوست دارم این برهه انتخاب رشته تموم بشه تا بتونم واسه زندگیم تصمیم بگیرم ، شاید یه دفه ادم خوب قصه خودم باشم نه ادم خوب قصه بقیه من همیشه سعی کردم واسه بقیه خودموخوب نشون بدم ولی هیچوقت جلوی خودم رو سفید نبودم من بعد از دوتا ادم نفر سومیم که خودمو بیشتر از همه اذیت کردمولی بهتره تمومش کنم.


از چیزهای دیگری که بسیار اندوهگینم کرده است این است که دیشب یکی جمله ای گفت تا نیم ساعت روی پیامش نگاه میکردم و اشک درون چشمهایم جمع میشد گفت: دوست دارم خوشبختت کنم، جمله ی ساده ایست شاید اگه ادم عاقل باشد خوشش هم می اید خوشبخت شدن چیزخوبیست برای کسی مهم باشی و بخواهد خوشبختت کند خیلی بیشتر خوب است همه این کوفتی ها خوبند خیلی خوب، ولی میدانی مشکل کجاست؟ میخواهم خوشبختت کنم، این یعنی تو الان ادم خوشبختی نیستی اینکه این واقعیت اینقدر در زندگی ام پیداست ازارم میدهد اینکه من خوشبحت نیستم ازارم میدهد اینکه کسی به خودش اجازه میدهد فکر کند میتواند مرا خوشبخت کند ازارم میدهد من از خوشبخت شدن واهمه ندارم ولی حس میکنم تنم درد گرفته است از اینکه کسی اینقدر راحت خوشبخت نبودنم را به رخ کشیده و حتی برایم اهمیتی نداردکه چه چیزی پشت حرفش بوده است فقط فهمیدم من واقعا ادم خوشبختی نیستم. تصمیم گرفته ام از شنبه شروع کنم به خواندن حقیقتا اینقدر اماده ام واسه این امر که حتی خوشحالم از اینکه قراراست درس بخوانم انگار با هر تصمیمی میگیرم یک قدم به چیزی که میخواهم نزدیک میشوم و با اتفاقاتی که این مدت افتاده است هیچ ادمی انقدر برایم اهمیت ندارد دیگر که بخواهم وقتی برایش بگذارم و از درس خواندنم بگذرم ، من هیچوقت ادم رها کردن نیستم همه چیز از داخل مغزم تمام میشود و پرونده اش را میبندم بعد میتوانم ان رابطه را تا سالها ادامه دهم ولی دیگر چیزی مرا ازارنمیدهد چون تمام شدن در مغزم رخ داده است حال اکثر روابط انسانی ام در مغزم تمام شده اند و من با خرابه های انها ارتباط میگیرم میگویم دوستشان دارم میبوسماش میبوییمشان به اغوش میکشم و در مغزم دیگر هیچ چیزی رخ نمیدهد

-عنوان اهنگ بی ارایش ، از خلسه جانمان:*


خسته که نه بیشتر از شرایط رو به رو کلافه ام برای روز اول3ساعت درس خوندم اونم از فرط خواب داشتم میمیردم، دیشب ساعت سه شب خوابیدم قصد داشتم زودتر بخوابم ولی حس کردم باید مشت محکمی بکوبم تودهن کسی که یک ماه تموم خر فرضم میکرد و من هی حرص میخوردم که زورم بهش نمیرسه که داره سرمو الکی شیره میماله و تا سه بیداربودن ارزششو داشت ، امروز تا یازده خوابیدم ولی بعد ظهرباز به شدت خوابم میومد درس خوندن واسم جذاب شده بود ولی از فرط بی خوابی نمیتونستم تمرکز کنم ولی حس میکنم چیزایی خوندمو یاد گرفتم، دیروز داخل کلاس رانندگی فوق العاده بودم به این صورت که اینقد باخودم حال کرده بودم دوست داشتم خودمو ماچ کنم محکم و دوجا توخیابون دعوام شد شیشه ماشین کشیده بودم پایین داشتم سر اقاهه چش رنگی داد میزدم که سر چهار راه جای دور زدنه مگه؟ یه جای دیگم با یه اقاهه دعوام شد که میخواست اینه بغل ماشینو بکنه بره مربیم سکوت کرده بود ومن هر غلطی دلم میخواست میکردم حتی اینقدجوگیر شده بودم که دنده عقب از یه خیابون رفتم تو یه خیابون دیگه وقتی به مامانم گفتم به مسخره گفت تبریک به من تبریک به تو تبریک به همه|: ولی قبول کنین خیلی کارم خفن بود ن؟البته فکر نکنین حال خوبم به خاطر این بوده که همه چی رو روال بودا نه اتفاقا شب قبلش دعوای حسابی زده بودیم و دوست داشتم تیکه تیکه اش کنم که خاله ام تذکر داد اروم باشم خودش دهنشو سرویس میکنه، خلاصه که الان همه چی در ارامشه درسمو خوندم با کسی تنش نداشتم کسیو که دوست دارم دیدم درسته یکم نه خیلی عصبیم به خاطر تموم این یک ماه که دهنمو سرویس کرده بود و من زورم نمیرسید که بگم منوخرفرض نکن ولی خب چون من ادم بخشنده ایم همینکه داخل این بحث مزخرف پیروز شدم و به راصیم خداهم راضی باشهنمیدونم چطوری برنامه خوابمو تنظیم کنم چون اگه کمترازین بخوابم سردرد میشم بعد از درس خوندن یک ساعت خوابیدم ولی هنوز چشام از بی خوابی باز نمیشن و حداقل امروز ده ساعت خوابیدم ولی اگه مجبورم نمیکرد بیدار بمونم الان دوباره ازخواب بیهوش میشدم، خواستم اعلام کنم که همیشه هم ازم چس ناله کنی نیستم الان رو مودی ام که همه چی توزندگیم خوبه و راضیم (فقط به خاطر اینکه درس خوندم لعنتی(:) خلاصه که حرفی نیست دیگه^^


حس میکنم این همه غم واقعا حقم نمیباشد و این بیشترغمگینم میکند.ازصبح برق اتاقم را روشن نکرده ام اینستاگرام و واتساپ انلاین نشده ام فقط فکرمیکنم به اینکه چه راهی درست تراست؟اینکه چه باید کرد؟ خاله دیشب گفت بخواب الان کله ات داغه هیچ تصمیمی نگیر، راست میگفت حال صبح شده است هنوز کله ام داغ است؟نه الان عصبانیت همه چیزفروکش کرده است فقط غم درونم بالا پایین میشود.سیم کارتم را در اوردم دوست ندارم هیچ صدای زنگی را بشنوم اهنگ هیچ رضابهرام را صدبارگوش کرده ام .و باخودم میگویم این همه غم واقعا حقم نمیباشد واقعاحقم نمیباشد اه خسته ام از این بازیهای مسخره این روزها


داشتم به زنده بودنشان شک میکردم که عه؟واقعا انقد خانواده خوبی دارم که هیچ طعنه ای راجب کنکور نمیزنن؟داشتم کم کم نگران میشدم که نکند عوضشان کرده اند؟چقد طاقت اورده اند؟چیزی نمیگویند؟ رتبه را درون سرم نمیزنند؟که وسط بحث امروز خداروشکر نیششان را زدند یاد اوری کرده اند که من در تمام زندگی ام همیشه یه شکست خورده بازنده بیشتر نبودم من همیشه کم اورده ام من همیشه یک جای کارم میلنگد من همیشه میبازم من نمیتوانم موفق شم خیالم راحت شد زنده اند. عوضشان نکرده اند همان قبلیها هستند فقط منتظر بودند یک جایی زهر بزنند که دردش خیلی بیشتر باشد خیلی حالم را بیشتر بد کند حالا با بغضی که گلویم را گرفته پاچه های شلوارم را بالا زده ام و به گوشه اتاق نگاه میکنم در را نبستم چون اگر در را ببندم برق را خاموش کنم گریه ام میگیرد اگر گریه ام بگیرد خیلی بد میشود بیشتر میگویند ، مگه دروغ میگیم؟ چرا گریه میکنی؟به اسب شاه گفتن یابو؟ برای همین پاچه های شلوارم را بالا زده ام برق روشن است در اتاق باز است و صدایشان را میشنوم اینها اجازه نمیدهد گریه کنم چون نبایدگریه کنم چون همه چیز خراب ترمیشود اگر گریه کنم من بازنده تر میشوم من بیشترکم می اورم.به تمام بچه های مردم حسودی میکنم به همه شان، مادر پدرم برای بچه های مردم خیلی خوبند همین امروز داشت به پدر یکی از دانش اموزهایش میگفت کنکوره دیگه، شاید وقت کم اورده شاید جابجا زده یه سوالو هزارتا اتفاق است که می افتد ولی امروز عصر برای من هزار یک اتفاق نیوفتاده بود من فقط بازنده بودم و یاد اوری اش تلخ بود خیلی تلخ  

-چرا حتی اون دورانی که قید خدا و همه چیو زده بودم محرم واسم قشنگ بود؟ امسالم قشنگه قشنگ تر از پارسال قشنگتر از هرسالدلیلشم بین منو تو امام حسین بمونه باشه؟(:

 


بعد ازینکه فهمیدم کنکور را گند زده ام تصمیم گرفتم از اول مرداد شروع کنم به خواندن،روز اول مرداد بچه ها خانه ی مان امدند و نشد قراربود از فردایش بخوانم، دوم مرداد اولین تجربه تنهایی سه نفری بیرون رفتنمان بود از چالش های سرکله زدن با اتش تا زدن جوجه کباب ها به سیخ تا خوابیدنمان وقتی بیدارشدیم شب شده بود برگشتنمان و خیلی چیزهای دیگر، روز سوم مرداد یادک نمی اید چه شد که نخواندم؟ مگرقرار نبود بجنگیم برای چیزی که میخواهیم؟ بعد از ان هم نتایج کذایی امدندقرارشد از اول شهریور بخوانم روز اول شهریور جمعه بود یا پنج شنبه بهانه اوردم از شنبه میخوانم ، شنبه خواندم یادم نیست سه یا چهار ساعت ولی خواندم ، روز بعدش چه شد که بیخیالش شدم؟ یاد نمیگرفتم؟نه اتفاقا خوب یاد میگرفتم ،انگیزه نداشتم؟نه انگیزه هم داشتم چه انگیزه ای بالا از تر تو برایم وجود داشت اصلا؟ نمیدانم اینهارا ولی نخواندم تا الان که چندم است؟تنم میلرزد تاریخ را میپرسم چه زود گذشت همه چیز چقد زود کنکور تمام شد چقد زود تابستان تمام شد چقد زود ، حال سعی میکنم ازشنبه شروع کنم ولی باز فکرم میرود عصر میبینمت؟ دلم میگیرد اگر ببینمت اگر نبینمت بیشتر میگیرد، کلاس رانندگی ام را غروب برداشته ام تا ببینمت حتی اگر از دور حتی اگر نگاهت نیوفتد به من و من دلم که هیچ تمام تنم لرزد از مبارزه با حس به اغوش کشیدنتاه داشتم راجب درس حرف میزدم کی قراراست تمام کنم این وضعیت مزخرف را؟خسته شده ام ازین همه نخواندن بهانه برای تلاش نکردن منکه اینگونه بودم چرا انتخاب رشته درست درمان نکردم که بروم؟ مگر نخواستم هیچ چیز پایان نیابد مگر نخواستم رویاهایم نمیرند؟امسال قرارست عین پارسال شود؟ من قرارست همان گهی بودم باشم؟ دلم از دست خودم خون است خون


درماشین را بازمیکنم بی توجه به صدازدن مامان از ماشین خارج میشوم، تمام قدرتم درون پاهایم میریزم و میدوام .ذره ذره دلتنگی گوشه دلم را به پاهایم تزریق میکنم و میدوام وقتی میرسم با تعجب نگاهم میکند، نفس عمیق میکشم عمیق تر بغلش میکنم ذره ذره ی تنش را بومیکشم دستهایش بی حرکت افتاده اند محکم فشارش میدهم تا حلقه ی دستهایش را حس کنم.سپس در جلوی چشمان بهت زده پدرش رهایش میکنم و میروم که مادر در ماشین را بازمیکند و میگوید:ببخش عزیزم معطل شدی


دوست داشتم18سالگیم خیلی متفاوت باشه،حالا دارم چیزایی تجربه میکنم که حتی فکرشم نمیتونستم کنم، حالا روی تخت دراز کشیدم و ازخودم میپرسم واقعا؟واقعا؟‌واقعا؟نفس عمیق میکشم تا ضربان قلبم یکم ارومتر شه،ولی قلبم پرشدهازخوشی حس میکنم ظرفیت این همه خوشی و هیجان نداره قلبم ،از فرط هیجان قلبم دردمیکنه و این شیرین ترین درد دنیاست واسم!

-


سعی میکنم محکم باشم چشمهایم را میبندم تا اشک سمجی که قراراست ازپشت پلکهایم بیوفتد راهش سد شود، حس تلخی حرفی نابودکننده رهایم نمیکند .تاحالا شده با شنیدن حرفی تمام سلول هایتان دردبگیرد؟ الکی نه، واقعی واقعا حس کنید اگر دست به خودتان بگیرید فرو میپاشیدانگارکه این احساس مانندبقیه احساس هایتان نباشد یا حس کنید دردناک تراز این لحطه در زندگی تان نبوده است؟ سعی کنید با اخرین رفتار دردناک زندگی تان مقایسه اش کنید،باز میبینیدنه درد این لحظه بیشتراستیاشاید چون زخمش هنوز تازه است اینگونه تمامی اعضا درد میکنند؟نمیدانم فقط میدانم اشک سمجی پشت پلکهایم نباید بیوفتد.انگار اگر اشک بریزی پیش خودت خورد میشوی یادت میرود تمام مراحل سخت زندگی ات گریه نکرده ای یادت میرود تو بدتر از اینها کشیده ای؟ اه گفتم بدتر از این نبوده است نه؟ میگذرد این هم میگذرد مطمنمفردا پس فردا دوباره لبخند گوشه لبت مینشیند درد میکند ولی لبخنداست دیگر؟ دوست ندارم ببخشم به خاطر خودم،دلم، دوست ندارم چشم هایم را ببندم انگارکه چیزی نشده است حس میکنم قلبم از عمیق ترین قسمت هایش شکسته است حس میکنم اشک سمج این بار نمیخواهد بیخیال شود و حتما باید اتفاقی بیوفتد و گونه ام خیس شودبرای تمامی بخشش های زندگی ام پشیمانم مگر غیراز این بودکه ته همه چیز من میماندم و قلبی شکسته روی دستم؟برای چه این بارهم ببخشمبرای چه


تبلیغات

محل تبلیغات شما
Akse Aghaye Khamenei
بازی و برنامه اندروید دهکده زیبایی وبلاگ شرکت ورق پلاست ارومیه محمد صدوقی دوربین مداربسته سیستم امنیتی اعلام حریق در یزد اوپدو/اپدویی شو Ur KPOP Playlist Saeed Hayati دیتا اینفورمیشن شبیه‌سازی شبکه‌های بی سیم و کامپیوتری